تبليغاتX
وقایع الاتفاقیه زبلستان
باکلی ذوق اومدم این مطلبو بذارم..اول به دوستان سرزدم ورفتم وبلاگ شهر کاغذی(امیرتوتونچی)

پستشونو خوندم کلی افسرده شدم..ولی مطلبمو می نویسم..ولی با انرژی قبلی نه....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زِبل خان در دوشنبه 30 آذر1388 |

به علت انتقاد شدید دوستان در مورد بالا نیامدن وسخت باز شدن ووردپرس ..ماهم کلا خراب رفیقیم..گفتیم هرچی پست اون ور میذارم اینجا هم بذارم..(کپی کنم)..هرکی اونجا نمیاد ،اینجا نظربده..اونجا=ووردپرس..اینجا= بلاگفا..

حالا کسایی که لینک کردن یکی رو لینک کنن هرکدومو عشقشون میکشه وراحت ترن...

نوشته شده توسط زِبل خان در شنبه 28 آذر1388
سامبولی بلیکم…

باز با یه پست طولانی اومدم…

اول عنوانی بگم..( باز این زبل این لوس بازی ها رو شروع کرد..)

بی خیال عنوان..همش بهم ربط داره..

ما قرار بود چندهفته پیش تک یاخته داشته باشیم ولی خانومشون جراحی داشتن ونیامدن سرکلاس ..نمی دونم میخواسته بالای سر زنش وایسه فوتش کنه..؟؟؟..پیرمردآخه  وایسی بالاسرش که نصفه عمر میشه…. مجبور شدیم پنج شنبه 12 ساعت بریم سرکلاس..

اولا جزومو بگم که یافت نشد ، یکی دیگه از پسرا اومده میگه پیدا شد؟؟ گفتم نه..گفت: این اقای “وا” خُلمون کرد ..تمام ماشینمونو ریخته بیرون ،مجبور شدم ببرم کارواش..بالاخره رفته از روی جزوه یکی دیگه از بچه ها زیراکس کرده که اون mp3 میذاره وکامله..اومده گوشه کلاس میگه این برای شماست..گفتم : نه نمیخوام ، رویا از روی جزوم فوتو گرفته بوده اونو میگیرم..گفت : نه به مرگ بابام اگه نگیرید ناراحت میشم..گفتم : من چی کار باباتون دارم؟؟…بالاخره گفت : ناراحت میشم..منم خندیدم گفتم : بشید…مرجان یهو جزوه رو قاپید که خوب آقای ” وا” کامله دیگه؟؟پس ما میریم برای خودمون فوتو می گیریم وبعد میدیم زبل..

من: speechless.gif : 22 par 24 pixels.

اعلام هم کرده جزوه بهش ندیم که گم میکنه…مرجان این وسط پرسید آهان شما جزوه زبلو گم کردید؟؟

سرشو انداخت پایین..(مثلا خجالت) ….منم گفتم : اره ..حالا تو دیگه صداشو درنیار..اونم گفت : اره دیگه تابلو نکنید…

به خاطر مشکلاتمون با خوابگاهی ها ..نمایندمون که پسره اومد گفت : یه نفر از بین خوابگاهی ها نماینده بشه..هیچ کس قبول نکرد..اقای “سرا” گفت من میشم و خندید..

ادامه داره هاااا..برید ادامه…


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زِبل خان در جمعه 27 آذر1388 |

بعد از اثاث کشی..چون نمیشه توووردپرس نظرخصوصی گذاشت..اینجا بذارید وهرچه دل تنگتان میخواهد بگویید..نظرخصوصی  هااا..

نوشته شده توسط زِبل خان در چهارشنبه 25 آذر1388 |

جزوه حشره ام گم شده….
البته گمش کردن…

جزوم خیلی کامل بود، یکی از پسرای کلاسمون یکشنبه گفت براش ببرم ودوشنبه صبح بر میگردونه..دوشنبه هیچی نگفت منم به روی خودم نیاوردم گفتم یه روز دیگه دستش باشه..
سه شنبه که بهش گفتم .گفت یادم رفته ولی اگه لازم دارید برم خونه براتون بیارم (خونشون نزدیکه)..گفتم نه ولی یادتون نره..

امروز میترا بهم زنگ زد که تو دانشگاه دیدمش وگفته جزوتو گم کرده وهمه جارو دنبالش گشته واینا..شمارتو خواسته بهش ندادم ولی گفته ازت معذرت خواهی کنم…من: :shock:
میترا گفت حالا اگه یه موقعیتی اینجوری پیش اومد شمارتو بدم؟؟گفتم : نری سر میدون وایسی بگی یادداشت کنید شماره زبل.. :mrgreen: ولی اشکال نداره بده..
امروز سرکلاس زبان اس ام اس داد که شرمنده واینا..خیلی طولانی بود..منم جواب دادم اشکال نداره ولی اشهدتونو بخونید.. :wink:
زنگ زد واینا که شرمنده ..آخه من چی می تونم بگم..می تونم بگم اشکال نداره ولی واقعا ناراحتم اخه خیلی خوب نوشته بودم وبچه های دیگه هم ازم میخواستن ..گفتم بذارید اون بیاره بعد بهتون میدم…حالا چه کنم؟؟؟…
با وجودی که عصبانی بودم ولی هرهر می خندیدم..میترا میگفت :بهت گفتم که ناراحت نباشی…الان ناراحت شدی؟؟… :razz:

من جزومو میخوام… :cry:

چقدر این شکلکای ووردپرس لوس وبی نمکه..به قول یزدیا ساره…چیه اینا؟؟اصلا منظور ادمو نمی رسونه…

نوشته شده توسط زِبل خان در چهارشنبه 25 آذر1388 |
یه نکته:

به هیچ وجه واکسن آنفولانزای خوکی وارد نشده..خود امریکا فقط 60 ملیون دُز تهیه کرده برای 60 ملیون آمریکایی..واکسن انفولانزا H1N1 هم همیشه بوده وهیچ اثری نداره..همون انفولانزای فصلی است وخیلی هاش تاریخ گذشته است...

نوشته شده توسط زِبل خان در جمعه 20 آذر1388
شدیدا ما را جوگرفته بود که سربرگ درباره من توی ووردپرس را بنویسم وهمچین کامل در مورد خودم توضیح بدم وچند عکس تپل از زمانی که جا سوئیچی ای بیش نبودیم (بچگی هام) بذارم تو وب وکلی پته خودمونو بریزیم رو آب واینا..ولی جو سریعا فروکش کرد...

بی خیال شدیم.همین اندازه که در مورد ما اطلاعات دارید زیاده..دیگه چه برسه به بقیه موارد..حالا سرفرصت اطلاعات هم میدم رفتم عکسامو پیدا کنم وبرم اسکن کنم..(خودمون اسکنر نداریم)..گفتم مغازه داره هر هر می خنده...یک عکس هم بود بی ناموسی داشت یعنی من عریان وبی لباس بودم ..دیدم اینجا خانواده رد میشه وامکان داره بنیان های خانواده ها ازهم بپاشه وبی خیال شدیم..تازه اگرم خواستم عکس بذارم باید بگم سالخوردگان وکودکان زیر 10 سال وکسانی که بیماری قلبی دارن نیان..چون یهو منو ببینن سکته رو درجا می زنند...

راستی یادم رفت سلام کنم ..

سلام...

نظر بدید اینکارو بکنم یانه..همین اندازه که می شناسید بستونه؟؟؟

نوشته شده توسط زِبل خان در چهارشنبه 18 آذر1388 |
هم اینجا می نویسم هم تو ووردپرس...بعدا کلا میرم اونجا...

اول اینو بگم بعد میریم سراصل مطلب...

شنبه شب زنگ زده بودم به یکی از دوستای صمیمی دبیرستانم که سیده ( یه آشنایی خانوادگی مختصری هم داریم) اول باباش گوشی برداشت ومنم کلی خودشیرینی وتحویل وتبریک عید..آخر کار فهمیدم باباش اصلا منو نشناخته...یه صدایی اومد ؟؟کسی گفت : دماغ سوخته می خریم؟؟؟کسی گفت من ضایع شدم؟؟..اصلا..خوب پیش میاد.....بعد خود الهام گوشی رو گرفته ..میگه زبل عید فرداست ،تو امروز زنگ زدی؟؟گفتم می دونم نه اینکه فردا عیده وتعطیلی ،گفتم امشب بهت زنگ بزنم یاد آوری کنم که اگه میخوای چیزی بخری تا مغازه ها بازه بخری....

واما اصل داستان...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زِبل خان در دوشنبه 16 آذر1388 |
سلام..

سه یاعت نوشتم در یک حرکت همش هوتو تو شد... 


اولا بگم بالاخره ووردپرسمو راه اندازی کردم اینم ادرسش..http://zebelestan.wordpress.com  یادتونه..بلاگفا قاط زده بود ومنم جوگیر شدم برم ووردپرس...


میخوام از دوستان تشکر کنم ....

اینا رو دست کم نگیرید..من خیلی گیجگولم کار به من یاد دادن بسیار دشواره...



ادامه مطلب
نوشته شده توسط زِبل خان در شنبه 14 آذر1388
سلام بریکان یکان عزیزان، دوستان جان..روی سپید وپیشانی بلند خودم.تاختی رفتم دانشگاه امتحان خوشگل پاتولوژی دادم..میخواستم وقتی رسیدم آپ کنم ولی مامان خانوم حالش خوب نبود ومیخواست بره دکتر ..منم باهاش رفتم آخه دیگه بچه اخرمو چسبیدم به مامانم...

الان اومدم دست به سینه رو به روی شما نشسته ام ویک بسته رسانه ای دارم که از امواج محترم وبلاگ پیش پیش خدمتتان تقدیم میکنم...

میریم سراغ مرغزار اولی....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زِبل خان در چهارشنبه 11 آذر1388 |